تبليغاتX
هوای تازه
  از سبز به سبز


  از سبز به سبز

 

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي‌بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

من در اين تاريكي
درگشودم به چمن‌هاي قديم،
به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

من در اين تاريكي
ريشه‌ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.

و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:23  
 قطعه بعدها از دیوان عصیان

دیوان عصیان

بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ی زامروزها، دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیرهء دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پیدا می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند بچشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

 فروغ جان یادت همیشه در قلب ما زنده خواهد بود.
|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:34  
 تصاویری از عارف آب و زمین و درخت «سهراب سپهری»

تصاویری از عارف آب و زمین و درخت «سهراب سپهری»

برای مشاهده تصاویر با اندازه بزرگتر ، بر روی عکس مورد نظر کلیک نمایید

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:12  
 فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد

جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

متن اشعار ديوان ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:19  
 سراب

سراب

از مجموعه مرگ رنگ سهراب سپهری

 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

***

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

***

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سر و رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

***

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:46  
 سپيده

سپيده

مرگ رنگ سهراب سپهری

 

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

 

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .

 

در هم دويده سايه و روشن .

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .

 

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .

 

خطي ز نور روي سياهي است :

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .

 

ديوار سايه ها شده ويران .

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:45  
 سهراب سپهری
روشن شب

سهراب سپهری

سراب

سپيده

تصاویری از عارف آب و زمین و درخت «سهراب سپهری»

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:41  
 روشن شب

روشن شب

 

از مجموعه مرگ رنگ سهراب سپهری

 

روشني است آتش درون شب

و ز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

***

دير گاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

***

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت.

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

***

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون شب.

 

منبع:http://www.iranactor.com/BELLES/sepehri/roshan%20shab.htm

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:40  
 شعر ديو شب

 ديو شب


لاي لاي، اي پسر كوچك من

ديده بربند، كه شب آمده است

ديده بربند، كه اين ديو سياه

خون به كف خنده به لب آمده است



سر به دامان من خسته گذار

گوش كن بانگ قدم هايش را

كمر نارون پير شكست

تا كه بگذاشت بر آن پايش را



آه، بگذار كه بر پنجره ها

پرده ها را بكشم سرتاسر

با دو صد چشم پر از آتش و خون

مي كشد دمبدم از پنجره سر



از شرار نفسش بود كه سوخت

مرد چوپان به دل دشت خموش

واي، آرام كه اين زنگي مست

پشت در داده به آواي تو گوش



يادم آيد كه چو طفلي شيطان

مادر خستة خود را آزرد

ديو شب از دل تاريكي ها

بي خبر آمد و طفلك را برد



شيشة پنجره ها مي لرزيد

تا كه او نعره زنان مي آمد

بانگ سر داده كه كو آن كودك

گوش كن، پنجه به در مي سايد



نه برو، دور شو اي بد سيرت

دور شو از رخ تو بيزارم

كي تواني بربائيش از من

تا كه من در بر او بيدارم



ناگهان خاموشي خانه شكست

ديو شب بانگ برآورد كه آه

بس كن اي زن كه نترسم از تو

دامنت رنگ گناهست، گناه



ديوم اما تو ز من ديوتري

مادر و دامن ننگ آلوده

آه، بردار سرش از دامن

طفلك پاك كجا آسوده



بانگ مي ميرد و در آتش درد

مي گدازد دل چون آهن من

مي كنم ناله كه كامي، كامي

واي بردار سر از دامن من


شعر ديدار تلخ

به زمين مي زني و مي شكني
عاقبت شيشة اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي, آتش جاويدي را



ديدمت, واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود



ديدمت, واي چه ديداري واي

نه نگاهي, نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي



اين چه عشقي است كه در دل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

من از اين عشق چه حاصل دارم

باز هم كوشش باطل دارم



باز لب هاي عطش كردة من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصة عشق ترا مي گويد



بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت, چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سرپردة خاك



خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي, اي مرد

شعر من شعلة احساس منست

تو مرا شاعره كردي, اي مرد



آتش عشق به چشمت يكدم

جلوه ئي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد



در دلم آرزوئي بود كه مرد

لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من

ديدمت, ليك دريغ از ديدن



سينه اي, تا كه بر آن سر بنهم

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه, اي آنكه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشك



به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشة اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي, آتش جاويدي را









شعر دختر و بهار

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا

با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو



بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي

با ناز مي گشود دو چشمان بسته را

مي شست كاكلي به لب آب نقره فام

آن بال هاي نازك زيباي خسته را



خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشني دلكشي دويد

موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او

رازي سرود و موج بنرمي از او رميد



خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار

ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

اي بس بهارها كه بهاري نداشتم



خورشيد تشنه كام در آنسوي آسمان

گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود

مي رفت روز و خيره در انديشه ئي غريب

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود




شعر دريايي فروغ فرخزاد

يك روز بلند آفتابي
در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها



چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم



از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد



در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنة خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچة عطر و نور بوديم



مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهرة فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن



دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام



يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم



گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم



آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند



پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد



پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود, خداي دريا


شعر پنجره

يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز مي شود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم

سرشار مي كند.

و مي شود از آنجا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست.

من از ديار عروسك ها مي آيم

از زير سايه هاي درختان كاغذي

در باغ يك كتاب مصور

از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق

در كوچه هاي خاكي معصوميت

از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول

از لحظه اي كه بچه ها توانستند

بر روي تخته حرف �سنگ� را بنويسند

و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.



من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم

و مغز من هنوز

لبريز از صداي وحشت پروانه اي ست كه او را

در دفتري به سنجاقي

مصلوب كرده بودند.



وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند.

وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا

با دستمال تيره ي قانون مي بستند

و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من

فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر

چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم، بايد. بايد. بايد.

ديوانه وار دوست بدارم.



يك پنجره براي من كافيست

يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو

آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگ هاي جوانش

معني كند

از آينه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد

تنهاتر از تو نيست؟

پيغمبران، رسالت ويراني را

با خود به قرن ما آوردند

اين انفجارهاي پياپي،

و ابرهاي مسموم،

آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟

اي دوست، اي برادر، اي همخون

وقتي به ماه رسيدي

تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.



هميشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند

من شبدر چهارپري را مي بويم

كه روي گور مفاهيم كهنه روييده ست

آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟

آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب، كه در پشت بام خانه قدم مي زند سلام بگويم؟



حس مي كنم كه وقت گذشته ست

حس مي كنم كه �لحظه� سهم من از برگ هاي تاريخ است

حس مي كنم كه ميز فاصله ي كاذبي ست در ميان گيسوان من و دست هاي

اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن

آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو مي بخشد

جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟



حرفي به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم.









شعر يادي از گذشته


شهريست در كنارة آن شط پر خروش
با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور

شهريست در كنارة آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجة يك مرد پرغرور



شهريست در كنارة آن شط كه سال هاست

آغوش خود به روي من و او گشوده است

بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است



آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام

با جادوي محبت خود قلب سنگ او

آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق

در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او



ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب

با قايقي به سينة امواج بي كران

بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب

بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان



بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر

بوسيده ام دو ديدة در خواب رفته را

در كام موج دامنم افتاده است و او

بيرون كشيده دامن در آب رفته را



اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

اي شهر پر خروش, ترا ياد مي كنم

دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار

من باخيال او دل خود شاد مي كنم

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:14  
 جملات عاشقانه از فروغ فرخ زاد

جملات عاشقانه (اس ام اس)از فروغ فرخ زاد

 

.

جملات عاشقانه (اس ام اس)از فروغ فرخ زاد

جملات عاشقانه (اس ام اس) از فروغ فرخ زاد

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود

Aghebat khate jade payan yaft

Man reside ze rah ghobar alood

Teshne bar cheshme rah nabordo darigh

Shahre man goore arezooyam bood

تو همان به که نیندیشی
من و درد روانسوزم
من از درد نیاسایم
من از شعله نیفروزم

To haman beh ke nayandishi

Mano darde ravansoozam

Man az dard nayasayam

Man az shole nayafroozam

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟
یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟

Zendegi aya daroone sayehaman rang migirad?s

Ya ke ma khod sayehaye sayehaye khod hastim?s

گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو

Goftam khamoosh (Ari) va hamchon nasim sobh

Larzano bigharar vazidam be sooye to

Ama to hich boodio didam hanooz ham

Dar sine hich nist bejoz arezooye to

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

Oo sharabe boose mikhahaad ze man

Man che gooyam ghalbe por omid ra

Oo be fekre lezato ghafel ke man

Talebam on lezzate javid ra

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

Aghebat band safar payam bast

Miravam , khande be lab , khoonin del

Miravam az dele man dast bedar

Ey omide abase bihasel

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را

Be chashmi khire shod shayad biyabad

Nahangah omido arezoo ra

Darigha , on do chashme atash afrooz

Be daman gonah afkand oo ra

چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

Chera omid bar eshghi abas bast?s

Chera dar bestare aghooshe oo khoft?s

Chera raze dele divane ash ra

Be goshe asheghi bigane khoo goft?s

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

Raftam , ke gom shavam cho yeki ghatre ashke garm

Dar labelaye damane shab range zendegi

Raftam , ke dar siyahi yek goore bineshan

Faregh shavam zekeshmakesho jange zendegi

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

In che eshghist ke dar sar daram

Man az in eshgh che hasel daram

Migorizi ze mano dar talabat

Baz ham koosheshe batel daram

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:7  
 مربوط به بخش : فروغ فرخ زاد, متن اشعار ديوان ايمان بياوريم
 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد - فروغ فرخ زاد دیوان «ایمان بیاوری به آغاز فصل سرد»

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آمد

در کوچه باد می آمد

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

سلام

سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است

در کوچه باد می آید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه ها باد می آمد

این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست های تو ویران شد

باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار ” آن شراب مگر چند ساله بود ؟ ”

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و می دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

ز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم !

سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی

ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

و آن کسی که نیمه ی من بود ، به درون نطفه ی من بازگشته بود

و من در آینه می دیدمش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک بر خوردم

که چشم هایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر می برد

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در ،مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : ” دیگر تمام شد ”

گفتم: ” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ”

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندان هایش

چگونه وقت جویدن سرود می خوانند

و چشم هایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد :

صبور

سنگین

سرگردان

در ساعت  چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرارمی کند

سلام

سلام

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را بوییده ای ؟

زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون می کشد

من از کجا می آیم ؟

من از کجا می آیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم…

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

و چلچراغ ها را

از ساق های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب

می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند !

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و به جای پنج شاخه ی انگشت های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت است

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد

زبان گنجشکان یعنی:

نسیم

عطر

نسیم

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

بسوی لحظه توحید می رود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک می کند

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب ناامید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش بر خورد ،خوش پوش ، خوش خوراک

در ایستگاه های وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

شهرت خرید میوه های فاسد بیهودگی و

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوت های توقف

در لحظه ای که باید ،باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد …

من از کجا می آیم؟

به مادرم گفتم : “دیگر تمام شد”

گفتم: ” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم”

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد …

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر ، وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

و در تنش فوران می کنند

فواره های سبز ساقه های سبک بار

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد …

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:1  
 تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

 

 

 

 

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد

 

(برای مشاهده تصاویر با اندازه بزرگتر بر روی عکس کلیک کنید)

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۲

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۳

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۴

تصاویری از تشییع جنازه فروغ فرخ زاد۱

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:56  
 سهراب سپهری

سهراب سپهری

چاپ


تصویر


سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود


مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام


در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.

سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.

در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.

سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.

اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.

سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند.

از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".

سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.

در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را- که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود- بیشتر دید.

در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.

دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

تصویر


شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.

"صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.

این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.

سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.

"مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.

"جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.

"حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده است.

شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...

هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.

در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.

"هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.

"هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.


سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.

نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند. یاد او همواره در قلب ما زنده خواهد ماند.روحش شاد.

img/daneshnameh_up/5/5e/sohrab1.jpg


نمونه ای از شعر سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"

به باغ هم‌سفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

******

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

***

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. ~~


|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:18  
 فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

 

 
فروغ فرخزاد
تولد ۸ دی ۱۳۱۳
۱۹۳۵
تهران
مرگ ۲۴ بهمن ۱۳۴۵
۱۹۶۷
تهران
مدفن گورستان ظهیرالدوله
نام دیگر فروغ‌الزمان فرخزاد عراقی (اراکی)
زمینه فعالیت شاعر
ملیت ایرانی
همسر پرویز شاپور از هم جدا شدند
فرزندان کامیار شاپور
والدین توران وزيری تبار، محمد فرخزاد

فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.

فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.

فهرست مندرجات

زندگینامه

فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه[۱] کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

اما پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پيش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقيق خواست تا اين اشتباه را تصحيح کنند.[۲]

فروغ فرزند چهارم توران وزيری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

 ازدواج با پرویز شاپور

فروغ فرخزاد و همسرش پرویز شاپور که بعد از وی جدا شد

فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی[۲]با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود.

فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش های عاشقانهء قلبم" منتشر گردید.[۳]

سفر به ایتالیا

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، براي گريز از هياهوی روزمرگی، زندگی بسته و يکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در اين سير و سفر، کوشيد تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ايتاليايی و همچنین فرانسه و آلماني را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنايی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپايی، ذهن او را باز کرد و زمينه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

 آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ

آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

 پایان زندگی

سنگ قبر فروغ

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ ار زبان خودش: « آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است» « من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد‌ها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.» آثار

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:52  
 اول اردیبهشت روزی که بهار میرود

اول اردیبهشت روزی که بهار میرود

به مناسبت درگذشت بهار

محمد گلبن

غلامحسین یوسفی ، بهار را شاعری ملی و هنرمندی واقعی می شمرد و معتقد بود: به بی نظیر بودن او معتقدم، از آن جهت که او شاعر زندگی بوده است. همان طور که شعر حافظ و سعدی و فردوسی و دیگر هنرمندان را همه دوست می دارند و بر چشم هنرشناسان قرار دارد، بدان سبب که در زمان خود نوای زندگی از خلال کلام خویش به گوش جهانیان رسانده اند، به همین دلیل نیز شعر بهار را همه دوست دارند و دوست خواهند داشت و همیشه ارزش هنری خود را حفظ خواهد کرد. بزرگ علوی نیز درباره بهار این گونه اظهارنظر کرده است: بدون شک تاریخ ادبیات ایران چهره بهار را همواره به طور برجسته و شایسته ای بر سینه خود نقش خواهد کرد و از او به عنوان یک هنرمند بزرگ قرن، یاد خواهدکرد. بهار در فن شاعری، بیش از همه به راه و رسم گویندگان سبک خراسانی نظر داشت و بدان راه می رفت،  بخصوص این خاصیت در قصاید و مثنویات او بیش از همه به چشم می خورد، اما بی انصافی است اگر بهار را تنها یک مقلد ساده بشماریم; او با ابداعات و ابتکارات لفظی و معنوی، از یک سو بر غنای ادبیات ایران افزود و از سوی دیگر شیوه پیشینیان را به طرزی نو بیاراست و با امثال و استعارات امروزی، به نحو بایسته ای با محیط منطبق داشت و زندگی و حیات بخشید. قصیده «دماوندیه» و «بحث الشکوی» و غیره که از برجسته ترین آثار سبک خراسانی به حساب می آیند، بر این مدعا گواهی هستند. همچنین علامه علی اکبر دهخدا درباره بهار این چنین گفته است: سخن سنجان و اساتید فن ادب معتقدند که پس از حافظ یعنی تقریبا از هفت قرن پیش تاکنون شاعری به استادی و توانایی و عظمت قدر و مقام ادبی استاد بهار در ایران به وجود نیامده است و بهار در میان ستارگان رخشانی نظیر جامی و هاتف و صبا و سروش و قاآنی و امثال آن ها که در قرون اخیر به وجود آمدند، چون خورشید تابنده ای بود که بالغ بر نیم قرن در آسمان بلند شعر و ادب ایران نورافشانی کرد. روز اول اردیبهشت این مهر فروزان از نورافشانی بازماند و این خورشید عالم ادب افول کرد و مشعل تابان محفل هنر و ادب خاموش شد. هزاران دریغ و افسوس!

 بهار

اما احمد شاملو با یادکردن از بهار به عنوان یک شاعر بزرگ، روزنامه نگار تجددخواه، نویسنده و ادیب محقق، و صلح جوی معتقد، درباره او می گوید: آخرین قصیده پرصلابتش درباره صلح بود و در آخرین روزهای عمر خویش، در بستر بیماری، به مردم صلح جو چنین پیغام داد:  اگر من هم نبودم شما همه، در پیروزی نهایی صلح بر جنگ، جشن بگیرید. به اعتقاد وی، بهار آخرین تبلور شعر کلاسیک فارسی بود. ازسوی دیگر عبدالحسین زرین کوب با بیان این که ملک الشعرای بهار ستایش گر بزرگ آزادی است و از شاعران بزرگ ایران هیچ کس به خوبی او از آزادی سخن نگفته است، می افزاید: آثار شاعری وی مواجه با دوره ای شد که در طی آن آزادی - و نه سنگر و کرسی - آن مطلوب و مقصود کسانی بود که برای نجات قوم و ملت خویش شور و درد واقعی داشتند. محمدرضا شفیعی کدکنی ، بهار را یکی از پرفروغ ترین شعله های قصیده سرایی در طول تاریخ ادبی ما می داند و عقیده دارد: بی هیچ گمان از قرن ششم بدین سوی چکامه سرایی به عظمت او نداشته ایم. در میان قصیده سرایان درجه اول زبان فارسی که از شماره انگشتان دو دست تجاوز نمی کنند، به دشواری می توان کسانی را سراغ گرفت که بیش از او شعر خوب  داشته باشند. در قصاید برگزیده او مجموعه عناصر شعری به حالت اعتدال و یک دست جلوه می کنند. وی همچنین می گوید: بهار برای نخستین بار مقوله سبک شناسی را به طوری که امروز رایج است، در تاریخ ادبیات ما مطرح کرد و خود در این باب بهترین تحقیقات و گسترده ترین پژوهش ها را در آن روزگار انجام داد. دو دیگر،  بهار سیاستمدار است که در عرصه گیر و دار آزادی درشت خفتانش به تن فرسود (بث الشکوی)، و تا واپسین لحظه های زندگی در سنگر مبارزه زیست، اگرچه حیات او در این راه بی پست و بلند نبود. سه دیگر، بهار شاعر است که زبان روزگار خویش و یگانه سخن وران چند قرن اخیر ایران بود. شاعری که گذشته ایران را همیشه پیش چشم داشت و از یاد شکوهمند آن روزگاران خون در تن او موج می زد. محمدتقی ملک الشعرای بهار 16 آبان ماه سال 1265 در محله سرشور مشهد به دنیا آمد و در نخستین روز اردیبهشت ماه سال 1330 چشم از جهان فروبست.

 

 

بخش ادبیات تبیان

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:46  
 یک شاخه نسیم روح پرور

یک شاخه نسیم روح پرور

پروین اعتصامی

ملک الشعرای بهار

می گوید: «در ایران که کان سخن و فرهنگ است، اگر شاعرانی از جنس مرد پیدا شده اند که مایه‏ى حیرت اند، جای تعجب نیست؛ اما تاکنون شاعری از جنس زن که دارای قریحه و استعداد باشد و با این توانایی و طی مقدمات تتبع و تحقیق، اشعاری چنین نغز و نیکو بسراید، از نوادر روزگار محسوب و جای بسی تعجب و شایسته‏ى هزاران تمجید و تحسین است.

خانم پروین ، به تمام شرایط شاعری عمل کرده است...».

«بهار» این جملات را با اعتقاد کامل و بی هیچ مبالغه و تملقی، در وصف پروین اعتصامی، بیان می کند. وقتی اشعاری از دیوان پروین به دست وی می رسد و بهار با دقت و لذت به خواندن بیت بیت آن می پردازد، درنگ را جایز نمی شمرد و در وصف نکته ها، پندها و نیز حسن سلیقه‏ى پروین، در استفاده از صنایع ادبی، مقاله ای شیوا می نگارد.

پروین اعتصامی ، فرزند مرحوم یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) است. وی در بیست و پنجم اسفندماه 1285 شمسی در تبریز به دنیا آمد. او دختر یگانه‏ى خانواده بود و مورد لطف و توجه خاص پدر قرار داشت. می گویند به این خاطر، در تمام سفره هایی که پدر در داخل و خارج ایران داشت، همراه پدر بود و در این راه، نکته ها و تجارب بسیاری آموخت.

پروین در کودکی به تهران آمد و سپس، پس از طی آموختن مقدمات ادب عرب و فارسی (در نزد پدر) به مدرسه آمریکایی دختران رفت و در خردادماه سال 1303 شمسی، دوره‏ى تحصیلی آن مدرسه را به پایان رسانید و در آن جا مشغول به تدریس شد.

او در سال 1313 شمسی با پسر عمویش ازدواج کرد. چهار ماه پس از عقد، همراه شوهرش به کرمانشاه رفت؛ اما طولی نکشید که از او جدا شد. در سال 1320 شمسی، در سن سی و پنج سالگی، به بستر بیماری حصبه افتاد و سپس بدرود حیات گفت. بعضی مرگ وی را مشکوک و به دست رژیم رضاخان دانسته اند. پیکر پروین را در مقبره‏ى خانوادگی اش در حرم متبرکه‏ى حضرت معصومه (س) به خاک سپردند.

در این گفتار، سخن را مجال بیشتری نیست تا به احوال اگر چه دردمندانه، اما پرخاطره‏ى پروین بپردازیم؛ پس به موضوع اصلی خود، یعنی «آراستگی» در اشعار او می پردازیم.

شعر «امید و نومیدی» یکی از مثنوی های زیبای پروین است که در بیت های اولیه پان چنین آمده:

 

به نومیدی سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
به هر سو دست شوقی بود بستی
به هرجا خاطری دیدی شکستی
بس است این کار، بی تدبیر کردن
جوانان را به حسرت پیرکردن

 

تا به آن جا که شاعر می گوید:

عروس وقت را آرایش از ماست

بنای عشق را پیدایش از ماست

پروین در این بیت، به طور مستقیم از کلمه‏ى «آرایش» استفاده جسته و با به کار بستن تشبیه زیبای «عروس وقت» آرایش آن را از ما (انسان) می داند و چنین هنرمندانه، پیام می دهد که استفاده‏ى درست و بجا از وقت و زمان در زندگی، به تدبیر و اراده‏ى ما بستگی دارد.

شاعر، در یکی از ابیات مثنوی دیگر خود «زاهد خودبین»، واژه‏ى آرایش را چنین به کار برده است:

مسئلت آموز دبیران خاک

نیتش آرایش مینوی پاک

پروین اعتصامی

در این مثنوی، شاعر در ابیاتی شیرین و گویا، حکایتی خواندنی، از زاهدی روشن روان که در شیروان می زیسته، باز می گوید، تا بدان جا که با استفاده از صفت «اغراق» آن قدر او را بالا می برد که نیت زاهد را، آرایش یا آذین و زیور دادن بهشت می داند.

واژه‏ى «آرایش» در مثنوی بلند «گل سرخ» نیز چنین به کار رفته است:

بدین گونه چون تیره شد بخت من

ربودند آرایش تخت من

در این شعر، پروین مثل خیلی از اشعار خود، با استفاده از صفت «مناظره» گفتگوی بین گل سرخ و ابر را با بیانی روان، نشان داده و در بیت فوق، تیره بختی گل سرخ و از کف دادن آرایش تخت ( جاه و منزلت) وی را این گونه نشان می دهد.

پروین اعتصامی، شاعر کنجکاو، جستجوگر و برخاسته از متن مردم و اجتماع، در اشعاری دیگر گل سرخ و از کف دادن آرایش تخت ( جاه و منزلت) وی را این گونه نشان می دهد.

پروین اعتصامی، در اشعاری دیگر از دیوان پرمعنایش، واژه‏ى «آراسته» را به نقد می کشد. او آراستگی های بیهوده‏ى ظاهری را به شدت نفی می کند:

پرطاووس چه بندی به دم کرکس

چو دم آراسته گردد چه کنی با پر

(از قصیده‏ى بلند «ای سیه مار جهان را شده افسونگر»)

حال به این ادبیات دقت کنید:

تو در این بزم چو افروخته قندیلی

تو در این قصر چو آراسته ایوانی

(از قصیده‏ى بلند «ای شده سوخته‏ى آتش نفسانی»)

بهاری لعبتان، آراسته چهر

به کردار پریرویان کشمر

(از قصیده‏ى «نوروز»)

هست ما را بهتر از هر خواسته

اندرین دکان، دمی آراسته

(از مثنوی «دکان ریا»)

گشت دمم، چون پرم آراسته

کس نخریدست چنین خواسته

(از مثنوی بلند «شوق برابری»)

در بیشتر این اشعار که واژه‏ى «آراسته» به کار رفته آراستگی در ظاهر فریبنده‏ى زندگی انسان ( البته در شعرها آدمی در نماد حیوانات ظاهری شده است)، مورد طعن و بی اعتنایی قرار گرفته است.

مشاطه‏ى سپهر نیاراست روی من

با من مگوی، کاز (که از) چه مرا نیست خواستار

(از قصیده‏ى بلند «گل و خار»)

آراستن

در این شعر نیز پروین با استفاده از صنعت مناظره، گفتگویی شنیدنی و پرکلام، بین گل و خار ترتیب داده است، تا آن جا که در این بیت «خار» خطاب به گل، از کاستی ها، شوربختی ها و چهره‏ى بی خریدار خود چنین می نالد که آرایشگر سپهر، چهره‏ى تو را جلوه و جمال داد و روی من را از زیبایی و جلوه گری، تهی ساخت. پس با من مگو که چرا من خواهان و دوستداری ندارم!...

بال بیاراست، پریدن گرفت

همره طاووس، چمیدن گرفت

(از مثنوی بلند«شوق برابری»)

این مثنوی بازگوکننده‏ى داستان زاغچه ای است که در آغوش درخت نارون، در کشور هندوستان، آشیانه دارد. این مرغک، روزی از نارون جدا شده و به جمعی از طاووسان می رسد. مرغک که هوس پیروی از طاوسان دارد، به رنگ آنها درآمده، تعدادی پر طاووس را به خود می آویزد، تا چهره اش زیبا گردد. در ادامه، مرغک از خود، به آب و تاب تعریف کرده، بال های خود را می آراید و همراه طاووسی، به ناز و ادا راه می رود؛ اما طاووس پرهای او را می کند و به او چنین می گوید:

 

دید چو طاووس در آن خودپسند
بال و پر عاریتش را بکند
گفت: که ای زاغ سیه روزگار
پرتو خالی ست زنقش و نگار
زیور ما، روی تو نیکو نکرد
ما و تو را همسر و همخو نکرد...
هر چه کنی، هر چه ببندی به پر
گاه روش، تو دگری، ما دگر

 

و نشان می دهد که هیچ کس نمی تواند ذلت و رفتار و منش خود را با آرایش ظاهری تغییر دهد.

پروین به طور کلی در شعرهایش آراستگی ظاهری را کنار می زند. او فقط و فقط به آرایش اخلاق و زیبایی رفتار می اندیشد و حتی در بعضی شعرهایش از آراستگی ظاهر انتقاد می کند:

 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام برخاست
پرسید زان میانه ‏یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست
دانیم آن قدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده‏ى من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست...

 

مشاهده می کنید که پروین در این شعر، الماس گرانبهایی را که هم باعث زیبایی تاج شده و هم باعث آرایش پادشاه، کنار می زند تا از پس آن، زشتی های پنهان شده بیرون بیایند.

طاووس

پروین در شعر «عیبجو» می گوید:

زاغی به طرف باغ به طاووس طعنه زد:
کاین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست
این خط و خال را نتوان گفت دلکش است
این ریب و رنگ را نتوان گفت دلرباست
پایش کج است و زشت، از آن کج رود به راه
دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست
نوکش چون نوک بوم سیه کار، منحنی است
پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست

 

و در آخر شعر طاووس به زاغ عیبجو پاسخ می دهد:

پیرایه ای به عمد نبستم به بال و پر
آرایش وجود من ای دوست، بی ریاست
ما بهر زیب و رنگ، نکردیم گفتگو
چیزی نخواستیم، فلک داد آنچه خواست
فرمانده‏ى سپهر، چو حکمی نوشت و داد
کس دم نمی زند که صوابست یا خطاست
ما زشت نیستیم، تو صاحب نظر نه ای
این خرده گیری از نظر کوته شماست

 

و به این ترتیب پاسخی دندان شکن، به زاغ عیبجو که با اخلاق ناپسند خویش، رنگ و ریب پسندیده‏ى طاووس را به سخره گرفته می دهد.

به گوشه ای از صحبت های یک قطره‏ى اشک و یک نگین که خود را گوهر نایاب می خواند توجه کنید:

 

آن نشنیدید که‏ یک قطره اشک
صبحدم از چشم یتیمی چکید
برد بسی رنج، نشیب و فراز
گاه در افتاد و زمانی دوید
گاه درخشید و گهی تیره ماند
گاه نهان گشت و گهی شد پدید
عاقبت افتاد به دامان خاک
سرخ نگینی به سر راه دید
گفت، که ای، پیشه و نام تو چیست
گفت: مرا با تو چه گفت و شنید

 

اشک

من گهر تاب و تو یک قطره آب
من ز ازل پاک، تو پست و پلید
دوست نگردند فقیروغنی
یار نباشند شقی و سعید

اشک بخندید که رخ بر متاب

بی سبب از خلق، نباید رمید

داد به هر یک هنر و پرتوی
آن که در و گوهر و اشک آفرید
من گهر روشن گنج دلم
فارغم از زحمت قفل و کلید...

 

و باز در این جا می بینید که پروین چگونه گهر ناب را به نقد می کشد و اشک را که ظاهراً هیچ قیمت و آرایه ای ندارد، می ستاید.

پروین اعتصامی با استفاده از واژه های هم خون: آراسته، آرایش، آراست، نیاراست، بیاراست و بیاراییم، در اشعار نغز و اخلاقی خود، به محتوای غنی دیوانش، زیبایی بخشیده و آرایشی در خور توجه و ماندگار، بدان داده است. چه، این که، این اشعار به خاطر مجموعه‏ى خوش نقشی ها و خلاقیت مورد ستایش شاعر است که هیچ گاه از خاطر ادبیات کهن و آسمانی پارسی، برون نخواهد رفت و به سرای فراموشی سپرده نخواهد شد.


نویسنده: مجید ملا محمدی

بخش ادبیات تبیان

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:43  
 سخن اول

بسمه تعالی

با عرض سلام

این وبلاگ به زودی راه اندازی میشود...

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:52