تبليغاتX
هوای تازه
 سهراب سپهری

سهراب سپهری

چاپ


تصویر


سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود
دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر
یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود


مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
ز درد دل شب و روزم گرفتار
ندارم من دمی از درد آرام


در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.

سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.

در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.

سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.

اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.

سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند.

از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".

سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.

در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را- که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود- بیشتر دید.

در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.

دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

تصویر


شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.

"صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.

این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.

سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.

"مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.

"جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.

"حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده است.

شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...

هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.

در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.

"هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.

"هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.


سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.

نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند. یاد او همواره در قلب ما زنده خواهد ماند.روحش شاد.

img/daneshnameh_up/5/5e/sohrab1.jpg


نمونه ای از شعر سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"

به باغ هم‌سفران

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

******

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

***

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

***

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. ~~


|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:18  
 فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

 

 
فروغ فرخزاد
تولد ۸ دی ۱۳۱۳
۱۹۳۵
تهران
مرگ ۲۴ بهمن ۱۳۴۵
۱۹۶۷
تهران
مدفن گورستان ظهیرالدوله
نام دیگر فروغ‌الزمان فرخزاد عراقی (اراکی)
زمینه فعالیت شاعر
ملیت ایرانی
همسر پرویز شاپور از هم جدا شدند
فرزندان کامیار شاپور
والدین توران وزيری تبار، محمد فرخزاد

فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.

فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.

بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.

فهرست مندرجات

زندگینامه

فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه[۱] کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

اما پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پيش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقيق خواست تا اين اشتباه را تصحيح کنند.[۲]

فروغ فرزند چهارم توران وزيری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

 ازدواج با پرویز شاپور

فروغ فرخزاد و همسرش پرویز شاپور که بعد از وی جدا شد

فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی[۲]با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود.

فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام "اولین تپش های عاشقانهء قلبم" منتشر گردید.[۳]

سفر به ایتالیا

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، براي گريز از هياهوی روزمرگی، زندگی بسته و يکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در اين سير و سفر، کوشيد تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ايتاليايی و همچنین فرانسه و آلماني را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنايی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپايی، ذهن او را باز کرد و زمينه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

 آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ

آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

 پایان زندگی

سنگ قبر فروغ

آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ ار زبان خودش: « آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است» « من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد‌ها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.» آثار

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:52  
 اول اردیبهشت روزی که بهار میرود

اول اردیبهشت روزی که بهار میرود

به مناسبت درگذشت بهار

محمد گلبن

غلامحسین یوسفی ، بهار را شاعری ملی و هنرمندی واقعی می شمرد و معتقد بود: به بی نظیر بودن او معتقدم، از آن جهت که او شاعر زندگی بوده است. همان طور که شعر حافظ و سعدی و فردوسی و دیگر هنرمندان را همه دوست می دارند و بر چشم هنرشناسان قرار دارد، بدان سبب که در زمان خود نوای زندگی از خلال کلام خویش به گوش جهانیان رسانده اند، به همین دلیل نیز شعر بهار را همه دوست دارند و دوست خواهند داشت و همیشه ارزش هنری خود را حفظ خواهد کرد. بزرگ علوی نیز درباره بهار این گونه اظهارنظر کرده است: بدون شک تاریخ ادبیات ایران چهره بهار را همواره به طور برجسته و شایسته ای بر سینه خود نقش خواهد کرد و از او به عنوان یک هنرمند بزرگ قرن، یاد خواهدکرد. بهار در فن شاعری، بیش از همه به راه و رسم گویندگان سبک خراسانی نظر داشت و بدان راه می رفت،  بخصوص این خاصیت در قصاید و مثنویات او بیش از همه به چشم می خورد، اما بی انصافی است اگر بهار را تنها یک مقلد ساده بشماریم; او با ابداعات و ابتکارات لفظی و معنوی، از یک سو بر غنای ادبیات ایران افزود و از سوی دیگر شیوه پیشینیان را به طرزی نو بیاراست و با امثال و استعارات امروزی، به نحو بایسته ای با محیط منطبق داشت و زندگی و حیات بخشید. قصیده «دماوندیه» و «بحث الشکوی» و غیره که از برجسته ترین آثار سبک خراسانی به حساب می آیند، بر این مدعا گواهی هستند. همچنین علامه علی اکبر دهخدا درباره بهار این چنین گفته است: سخن سنجان و اساتید فن ادب معتقدند که پس از حافظ یعنی تقریبا از هفت قرن پیش تاکنون شاعری به استادی و توانایی و عظمت قدر و مقام ادبی استاد بهار در ایران به وجود نیامده است و بهار در میان ستارگان رخشانی نظیر جامی و هاتف و صبا و سروش و قاآنی و امثال آن ها که در قرون اخیر به وجود آمدند، چون خورشید تابنده ای بود که بالغ بر نیم قرن در آسمان بلند شعر و ادب ایران نورافشانی کرد. روز اول اردیبهشت این مهر فروزان از نورافشانی بازماند و این خورشید عالم ادب افول کرد و مشعل تابان محفل هنر و ادب خاموش شد. هزاران دریغ و افسوس!

 بهار

اما احمد شاملو با یادکردن از بهار به عنوان یک شاعر بزرگ، روزنامه نگار تجددخواه، نویسنده و ادیب محقق، و صلح جوی معتقد، درباره او می گوید: آخرین قصیده پرصلابتش درباره صلح بود و در آخرین روزهای عمر خویش، در بستر بیماری، به مردم صلح جو چنین پیغام داد:  اگر من هم نبودم شما همه، در پیروزی نهایی صلح بر جنگ، جشن بگیرید. به اعتقاد وی، بهار آخرین تبلور شعر کلاسیک فارسی بود. ازسوی دیگر عبدالحسین زرین کوب با بیان این که ملک الشعرای بهار ستایش گر بزرگ آزادی است و از شاعران بزرگ ایران هیچ کس به خوبی او از آزادی سخن نگفته است، می افزاید: آثار شاعری وی مواجه با دوره ای شد که در طی آن آزادی - و نه سنگر و کرسی - آن مطلوب و مقصود کسانی بود که برای نجات قوم و ملت خویش شور و درد واقعی داشتند. محمدرضا شفیعی کدکنی ، بهار را یکی از پرفروغ ترین شعله های قصیده سرایی در طول تاریخ ادبی ما می داند و عقیده دارد: بی هیچ گمان از قرن ششم بدین سوی چکامه سرایی به عظمت او نداشته ایم. در میان قصیده سرایان درجه اول زبان فارسی که از شماره انگشتان دو دست تجاوز نمی کنند، به دشواری می توان کسانی را سراغ گرفت که بیش از او شعر خوب  داشته باشند. در قصاید برگزیده او مجموعه عناصر شعری به حالت اعتدال و یک دست جلوه می کنند. وی همچنین می گوید: بهار برای نخستین بار مقوله سبک شناسی را به طوری که امروز رایج است، در تاریخ ادبیات ما مطرح کرد و خود در این باب بهترین تحقیقات و گسترده ترین پژوهش ها را در آن روزگار انجام داد. دو دیگر،  بهار سیاستمدار است که در عرصه گیر و دار آزادی درشت خفتانش به تن فرسود (بث الشکوی)، و تا واپسین لحظه های زندگی در سنگر مبارزه زیست، اگرچه حیات او در این راه بی پست و بلند نبود. سه دیگر، بهار شاعر است که زبان روزگار خویش و یگانه سخن وران چند قرن اخیر ایران بود. شاعری که گذشته ایران را همیشه پیش چشم داشت و از یاد شکوهمند آن روزگاران خون در تن او موج می زد. محمدتقی ملک الشعرای بهار 16 آبان ماه سال 1265 در محله سرشور مشهد به دنیا آمد و در نخستین روز اردیبهشت ماه سال 1330 چشم از جهان فروبست.

 

 

بخش ادبیات تبیان

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:46  
 یک شاخه نسیم روح پرور

یک شاخه نسیم روح پرور

پروین اعتصامی

ملک الشعرای بهار

می گوید: «در ایران که کان سخن و فرهنگ است، اگر شاعرانی از جنس مرد پیدا شده اند که مایه‏ى حیرت اند، جای تعجب نیست؛ اما تاکنون شاعری از جنس زن که دارای قریحه و استعداد باشد و با این توانایی و طی مقدمات تتبع و تحقیق، اشعاری چنین نغز و نیکو بسراید، از نوادر روزگار محسوب و جای بسی تعجب و شایسته‏ى هزاران تمجید و تحسین است.

خانم پروین ، به تمام شرایط شاعری عمل کرده است...».

«بهار» این جملات را با اعتقاد کامل و بی هیچ مبالغه و تملقی، در وصف پروین اعتصامی، بیان می کند. وقتی اشعاری از دیوان پروین به دست وی می رسد و بهار با دقت و لذت به خواندن بیت بیت آن می پردازد، درنگ را جایز نمی شمرد و در وصف نکته ها، پندها و نیز حسن سلیقه‏ى پروین، در استفاده از صنایع ادبی، مقاله ای شیوا می نگارد.

پروین اعتصامی ، فرزند مرحوم یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) است. وی در بیست و پنجم اسفندماه 1285 شمسی در تبریز به دنیا آمد. او دختر یگانه‏ى خانواده بود و مورد لطف و توجه خاص پدر قرار داشت. می گویند به این خاطر، در تمام سفره هایی که پدر در داخل و خارج ایران داشت، همراه پدر بود و در این راه، نکته ها و تجارب بسیاری آموخت.

پروین در کودکی به تهران آمد و سپس، پس از طی آموختن مقدمات ادب عرب و فارسی (در نزد پدر) به مدرسه آمریکایی دختران رفت و در خردادماه سال 1303 شمسی، دوره‏ى تحصیلی آن مدرسه را به پایان رسانید و در آن جا مشغول به تدریس شد.

او در سال 1313 شمسی با پسر عمویش ازدواج کرد. چهار ماه پس از عقد، همراه شوهرش به کرمانشاه رفت؛ اما طولی نکشید که از او جدا شد. در سال 1320 شمسی، در سن سی و پنج سالگی، به بستر بیماری حصبه افتاد و سپس بدرود حیات گفت. بعضی مرگ وی را مشکوک و به دست رژیم رضاخان دانسته اند. پیکر پروین را در مقبره‏ى خانوادگی اش در حرم متبرکه‏ى حضرت معصومه (س) به خاک سپردند.

در این گفتار، سخن را مجال بیشتری نیست تا به احوال اگر چه دردمندانه، اما پرخاطره‏ى پروین بپردازیم؛ پس به موضوع اصلی خود، یعنی «آراستگی» در اشعار او می پردازیم.

شعر «امید و نومیدی» یکی از مثنوی های زیبای پروین است که در بیت های اولیه پان چنین آمده:

 

به نومیدی سحرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
به هر سو دست شوقی بود بستی
به هرجا خاطری دیدی شکستی
بس است این کار، بی تدبیر کردن
جوانان را به حسرت پیرکردن

 

تا به آن جا که شاعر می گوید:

عروس وقت را آرایش از ماست

بنای عشق را پیدایش از ماست

پروین در این بیت، به طور مستقیم از کلمه‏ى «آرایش» استفاده جسته و با به کار بستن تشبیه زیبای «عروس وقت» آرایش آن را از ما (انسان) می داند و چنین هنرمندانه، پیام می دهد که استفاده‏ى درست و بجا از وقت و زمان در زندگی، به تدبیر و اراده‏ى ما بستگی دارد.

شاعر، در یکی از ابیات مثنوی دیگر خود «زاهد خودبین»، واژه‏ى آرایش را چنین به کار برده است:

مسئلت آموز دبیران خاک

نیتش آرایش مینوی پاک

پروین اعتصامی

در این مثنوی، شاعر در ابیاتی شیرین و گویا، حکایتی خواندنی، از زاهدی روشن روان که در شیروان می زیسته، باز می گوید، تا بدان جا که با استفاده از صفت «اغراق» آن قدر او را بالا می برد که نیت زاهد را، آرایش یا آذین و زیور دادن بهشت می داند.

واژه‏ى «آرایش» در مثنوی بلند «گل سرخ» نیز چنین به کار رفته است:

بدین گونه چون تیره شد بخت من

ربودند آرایش تخت من

در این شعر، پروین مثل خیلی از اشعار خود، با استفاده از صفت «مناظره» گفتگوی بین گل سرخ و ابر را با بیانی روان، نشان داده و در بیت فوق، تیره بختی گل سرخ و از کف دادن آرایش تخت ( جاه و منزلت) وی را این گونه نشان می دهد.

پروین اعتصامی، شاعر کنجکاو، جستجوگر و برخاسته از متن مردم و اجتماع، در اشعاری دیگر گل سرخ و از کف دادن آرایش تخت ( جاه و منزلت) وی را این گونه نشان می دهد.

پروین اعتصامی، در اشعاری دیگر از دیوان پرمعنایش، واژه‏ى «آراسته» را به نقد می کشد. او آراستگی های بیهوده‏ى ظاهری را به شدت نفی می کند:

پرطاووس چه بندی به دم کرکس

چو دم آراسته گردد چه کنی با پر

(از قصیده‏ى بلند «ای سیه مار جهان را شده افسونگر»)

حال به این ادبیات دقت کنید:

تو در این بزم چو افروخته قندیلی

تو در این قصر چو آراسته ایوانی

(از قصیده‏ى بلند «ای شده سوخته‏ى آتش نفسانی»)

بهاری لعبتان، آراسته چهر

به کردار پریرویان کشمر

(از قصیده‏ى «نوروز»)

هست ما را بهتر از هر خواسته

اندرین دکان، دمی آراسته

(از مثنوی «دکان ریا»)

گشت دمم، چون پرم آراسته

کس نخریدست چنین خواسته

(از مثنوی بلند «شوق برابری»)

در بیشتر این اشعار که واژه‏ى «آراسته» به کار رفته آراستگی در ظاهر فریبنده‏ى زندگی انسان ( البته در شعرها آدمی در نماد حیوانات ظاهری شده است)، مورد طعن و بی اعتنایی قرار گرفته است.

مشاطه‏ى سپهر نیاراست روی من

با من مگوی، کاز (که از) چه مرا نیست خواستار

(از قصیده‏ى بلند «گل و خار»)

آراستن

در این شعر نیز پروین با استفاده از صنعت مناظره، گفتگویی شنیدنی و پرکلام، بین گل و خار ترتیب داده است، تا آن جا که در این بیت «خار» خطاب به گل، از کاستی ها، شوربختی ها و چهره‏ى بی خریدار خود چنین می نالد که آرایشگر سپهر، چهره‏ى تو را جلوه و جمال داد و روی من را از زیبایی و جلوه گری، تهی ساخت. پس با من مگو که چرا من خواهان و دوستداری ندارم!...

بال بیاراست، پریدن گرفت

همره طاووس، چمیدن گرفت

(از مثنوی بلند«شوق برابری»)

این مثنوی بازگوکننده‏ى داستان زاغچه ای است که در آغوش درخت نارون، در کشور هندوستان، آشیانه دارد. این مرغک، روزی از نارون جدا شده و به جمعی از طاووسان می رسد. مرغک که هوس پیروی از طاوسان دارد، به رنگ آنها درآمده، تعدادی پر طاووس را به خود می آویزد، تا چهره اش زیبا گردد. در ادامه، مرغک از خود، به آب و تاب تعریف کرده، بال های خود را می آراید و همراه طاووسی، به ناز و ادا راه می رود؛ اما طاووس پرهای او را می کند و به او چنین می گوید:

 

دید چو طاووس در آن خودپسند
بال و پر عاریتش را بکند
گفت: که ای زاغ سیه روزگار
پرتو خالی ست زنقش و نگار
زیور ما، روی تو نیکو نکرد
ما و تو را همسر و همخو نکرد...
هر چه کنی، هر چه ببندی به پر
گاه روش، تو دگری، ما دگر

 

و نشان می دهد که هیچ کس نمی تواند ذلت و رفتار و منش خود را با آرایش ظاهری تغییر دهد.

پروین به طور کلی در شعرهایش آراستگی ظاهری را کنار می زند. او فقط و فقط به آرایش اخلاق و زیبایی رفتار می اندیشد و حتی در بعضی شعرهایش از آراستگی ظاهر انتقاد می کند:

 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام برخاست
پرسید زان میانه ‏یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست
دانیم آن قدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده‏ى من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست...

 

مشاهده می کنید که پروین در این شعر، الماس گرانبهایی را که هم باعث زیبایی تاج شده و هم باعث آرایش پادشاه، کنار می زند تا از پس آن، زشتی های پنهان شده بیرون بیایند.

طاووس

پروین در شعر «عیبجو» می گوید:

زاغی به طرف باغ به طاووس طعنه زد:
کاین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست
این خط و خال را نتوان گفت دلکش است
این ریب و رنگ را نتوان گفت دلرباست
پایش کج است و زشت، از آن کج رود به راه
دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست
نوکش چون نوک بوم سیه کار، منحنی است
پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست

 

و در آخر شعر طاووس به زاغ عیبجو پاسخ می دهد:

پیرایه ای به عمد نبستم به بال و پر
آرایش وجود من ای دوست، بی ریاست
ما بهر زیب و رنگ، نکردیم گفتگو
چیزی نخواستیم، فلک داد آنچه خواست
فرمانده‏ى سپهر، چو حکمی نوشت و داد
کس دم نمی زند که صوابست یا خطاست
ما زشت نیستیم، تو صاحب نظر نه ای
این خرده گیری از نظر کوته شماست

 

و به این ترتیب پاسخی دندان شکن، به زاغ عیبجو که با اخلاق ناپسند خویش، رنگ و ریب پسندیده‏ى طاووس را به سخره گرفته می دهد.

به گوشه ای از صحبت های یک قطره‏ى اشک و یک نگین که خود را گوهر نایاب می خواند توجه کنید:

 

آن نشنیدید که‏ یک قطره اشک
صبحدم از چشم یتیمی چکید
برد بسی رنج، نشیب و فراز
گاه در افتاد و زمانی دوید
گاه درخشید و گهی تیره ماند
گاه نهان گشت و گهی شد پدید
عاقبت افتاد به دامان خاک
سرخ نگینی به سر راه دید
گفت، که ای، پیشه و نام تو چیست
گفت: مرا با تو چه گفت و شنید

 

اشک

من گهر تاب و تو یک قطره آب
من ز ازل پاک، تو پست و پلید
دوست نگردند فقیروغنی
یار نباشند شقی و سعید

اشک بخندید که رخ بر متاب

بی سبب از خلق، نباید رمید

داد به هر یک هنر و پرتوی
آن که در و گوهر و اشک آفرید
من گهر روشن گنج دلم
فارغم از زحمت قفل و کلید...

 

و باز در این جا می بینید که پروین چگونه گهر ناب را به نقد می کشد و اشک را که ظاهراً هیچ قیمت و آرایه ای ندارد، می ستاید.

پروین اعتصامی با استفاده از واژه های هم خون: آراسته، آرایش، آراست، نیاراست، بیاراست و بیاراییم، در اشعار نغز و اخلاقی خود، به محتوای غنی دیوانش، زیبایی بخشیده و آرایشی در خور توجه و ماندگار، بدان داده است. چه، این که، این اشعار به خاطر مجموعه‏ى خوش نقشی ها و خلاقیت مورد ستایش شاعر است که هیچ گاه از خاطر ادبیات کهن و آسمانی پارسی، برون نخواهد رفت و به سرای فراموشی سپرده نخواهد شد.


نویسنده: مجید ملا محمدی

بخش ادبیات تبیان

|+| نوشته شده توسط سید عدنان حسینی در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:43